Milarzam be khod Gooi tab daram emshab Che amade ast bar sare man Ari midanam ari midanam Rooham az badanam darad joda mishavad
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:54 توسط تنها |
نفس های زمینی سر آغاز شهوت درد آور زمین اند
و زمین آغاز گر زیبایی هایی از جنس گناه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:17 توسط تنها |
دیروز بود و من دیدم واقعیت را رز قرمز
دیدم انسان هایی که دم از عشق میزدند
ولی جز نفرت چیز دیگری نمیشد در وجودشون پیدا کرد
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم فقیری که ازش بوی میلیارد ها ثروت حقیقی میبارید
و دیدم ثروتمندی را که بوی فقر وجودی از وجود ننگش سرا زیر بود
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم اشک کوسه های انسان نمایی که دم از الله میزدند
و دیدم اشک فرزندی را که با تمنا از خدا سلامتی مادرش را می خواست
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم انسانهایی که در سجده میماندند تا نشان دهند که موءمن ترینند
و دیدم رفتگری را که در گوشه ای از خیابان نماز می خواند
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم فرزندی که بر سر مادرش فریاد بر می آورد که من بهتر از تو صلاح خود میدانم
ودیدم مادری را که با چشم گریان برای فرزندش دعا میکرد که ای خدا صلاح واقعی نشانش ده
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم انسانی را که همیشه دم از کمک به دیگران میزد
و دیدم دختر بچه ای را که غذای خود را با یک بچه خیابانی نصف میکرد
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم مردی را که از ته دل میگریست چه جالب روزگار میگریاندش
خیلی وقت بود مرد ندیده بودم شایدم دگر نبینم
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم دختری را که قلبش را به پسری داد تا برای همیشه عزیزش دارد
و دیدم پسری را که قلبی در دست داشت و می خندید و میگفت این اسباب بازی جدید هم مانند هزاران اسباب بازی دگر که داشتم و شکاندم
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم دختر بی گناه که مروارید هایی از چشمانش می بارید به خاطر این که دست یار در دست اغیار دیده بود
ودیدم پسری را که خنده شیطان بر لبانش بود و در ذهن میگفت این یکی هم مثل بقیه فقط یک ش...........
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم پاک دامنی را که فاحشگی میکرد
و دیدم فاحشه ای که پاک دامنی میکرد
دیروز بود و من دیدم واقعیت را
دیدم پسری را که دم از واقعیت دیروز جامعه اش میزد
ولی ندیدم انسانی را که دم از واقعیت امروز زندگی خودش بزند
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 9:19 توسط تنها |
یکی از این روزها باید رفت يکي از اين روزها پشت یکی از این پنجره هاي آشنا باید رفت یکی از این روز ها میروم و میروم و آن روز روز شادیست و آن روز روز رها شدن از این قفس سیاه است و باز میشنوم صدای خسته او را میگرید برای روح از دست رفته من و چه زیباست اشکهای از جنس مروارید ولی من به دستان سردم فکر میکنم به دستانی که از جنس عشقند ولی توان حرکت ندارند من به قلبی از جنس آینه فکر میکنم ولی افسوس که گرفته جرمی از جنس نا امیدی دور و برش را و باز مانند دیوانگان میخندم و میخندم چه سرمای سختی سردیه این گورستان وحشت را حس میکنم سرمایی که میگوید بوجود آر همانطور که بوجود آمدی
و میکوبد منطق خشکش صیلی به گوش من
و باز مانند دیوانگان میخندم و میخندم
و باز من ماندم و کوچه های تکرار
کیست که مرا صدا میکند
کیست که آواز عشق در گوش من میخواند
بگو بس است او گوش نمیدهد او دیگر مرده است
ولی چه زیباست صدای او و چه زیباست آهنگ عشق
ولی افسوس که من دیگر زنده نیستم تا بتوانم گوش دهد
و باز شعله های ایمان زبانه میکشد در جان خسته من
ولی افسوس که مرده است این دل افسرده من
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:57 توسط تنها |
و باز سرمای نا امیدی گرفت تار و پود خسته ام را باز یاد یاران و افسوس دوران
چه خاموش است این روح افسرده من
یاد باد یاد یاران شاد باد
آن روز ها نمی آیند دگر باز نمی گردد خاطرات شاد من
و باز یاد او و شعر او که می گوید
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا نگردد نگاه تب آلودم
این جلوه حسرت و ماتم را
......
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزاید
اندوه خفته میدهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
........
و دگر نیست توان گفتن خاطرات سرد من
پس کجاست.........
پس کجاست آن...................
باز می رسد به گوش صدای پای مرگ سرد در این گورستان وحشت
باز آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم
و باز آرزوی رها شدن می ماند در قلب همیشه خسته من
زندگی جاریست ومی گذرد تا بگذرانیم او را
و باز نور ایمان در خاطراتم صدا میکند دل افسرده مرا
ولی افسوس که طوفان نا امیدی می رباید صدای زیبایش را
و باز یاد یاران و افسوس دوران
تنها تنهایی ۳/۱۱/۱۳۸۵
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:54 توسط تنها |
پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و.............
می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!! مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:53 توسط تنها |
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
*********************************
باز شبي ديگر و تنهايي تكرار
سوز سرما و هجومي گريان
باز غربت نامعلوم هوا
بلعيد نفس گرم مرا
بازدم سرد خزان
يادآور من آشفته تر از من شد
واي!
چه كنم با همهمه تكرارها...؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:44 توسط تنها |
مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟.... چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست ********************** اي نشسته در خيال من، فراموشم مکن با فراموشي وتنهايي هم آغوشم مکن زندگاني مي کنم چون شعله ، با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش ، خاموشم مکن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مکن اي دوست اين دل درد آشنا را در شرار غم مشور هر چي مي خواهي بکن ، اما فراموشم مکن ********************** با تو هر جهنمی می شه بهشت با تو می شه صد هزار قصه نوشت با تو می شه خونه کرد تو شهر عشق اما افسوس نمی زار سر نوشت ********************** گرتو كوچه پس كوچه هاي دلم گم شدي دنبال كسي نگرد كه آدرس بهت بده چون غير از تو كسي اونجا نيست
**********************
چشم وقتی قشنگه که پر اشک باشه
اشک وقتی قشنگه که از عشق باشه
عشق وقتی قشنگه که مال تو باشه
تو وقتی قشنگی که دستت تو دست من باش
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:42 توسط تنها |
برایم نوشته بودی:
بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است
بدان
عاشق شدن از بحر رنج است
اگر عاشق شدن پس يک گناه است
دل عاشق شکستن صـــــــــــــد گناه است
مینویسم برای تو:
ولی بدان سنگی که دل عاشقان را باهاش میشکنن اصلا" سنگین نیست از هر چیزی که فکر کنی سبک تره ولی تنهایی که بعد از شکستن قلبه خیلی خیلی سنگینه امیدوارم هیچ وقت سبکی سنگ و سنگینی تنهایی را در قلبت حس نکنی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:41 توسط تنها |
چه احساس خوبی دارد دلیل شادمانی دیگران بودن چه احساس خوبی دارد دلیل زندگی دیگران بودن چه احساس خوبی دارد دلیل امید دیگران بودن ولی چه احساس بدی دارد دلیل تنهایی دیگران بودن
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:40 توسط تنها |
برام نوشته بودی:
العان که اومدم به تو یه سری بزنم
توی راه از خورشید برات یه فانوس امید گرفتم
پس تو هم دیگه ناامید نباش
برات مینویسم:
آره عزیزم دیدمت وقتی داشتی میرفتی پیش خورشید تا برای من یه فانوس امید بگیری منو ببخش عزیزم
ولی من آنقدر در هیاهوی باد ناامیدی فرورفتم که وقتی فانوس تورا گرفتم همان موقع خاموش شد
و برای من جزغم و اندوه دوبرابر چیزی باقی نزاشت ولی مهم نیست من فانوس خاموش
تورا نیز مانندهزاران فانوسی که بهم هدیه دادن کنار گزاشتم و فقط تنها دلیلی که برای
ماندن دارم را تکرار کردم
چه تدبیر کنم بر لحظه هایی که بر تردید سکوت در پای هراس شب و وحشت رفتند؟
به گمانم باید...
چون گذشته باشم
من بسوزم در خودم
تا نسوزد دیگری
مچکرم که هنوز کسانی هستند که برای من از خورشید فانوسهایی از جنس امید از جنس زندگی و از جنس
عشق میگیرند وفقط برای من همین مهمه نه خاموش شدن هزاران فانوسی که بهم هدیه کردن
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:39 توسط تنها |
اگر روزى من مردم وتومرادوست داشتي هر پنج شنبه به مزارم بيا وشاخه گل سرخي برايم بياور تا آن شاخه گلي که به تو دادم به خاطر بياورم ...ولي اگر تو مردي من فقط يک بار سر قبرت خواهم آمد وآن دسته گل سفيدى که باخون خودم سرخ خواهم کرد به توهديه ميکنم ودرکنارتوعاشقانه جان ميسپارم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:38 توسط تنها |
بی آنکه بخواهم انتظارت را میکشم
حتی با اینکه میدانم نخواهی آمد
باز هم ثانیه ها را یک به یک میشمارم
...
تشنه تر از کویر میمانم
در انتظار طنین صدایت
و گاه احساس میکنم
پریشان تر از باد میشوم
در میان خاطرات با تو بودنم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:36 توسط تنها |
ای کاش عکس دو چشمان زیبایت را،روی شیشه ی قلبم می دیدی،و آن گونه جام بلورین دلم را هزار پاره نمی کردی.
ای کاش عطش دستانم را می دیدی که تشنه ی جرعه ای ازگرمای دستان تو بودند.
ای کاش لرزش اشک را در چشمانم میفهمیدی و مرا به جرم عاشق بودن مجازات نمی کردی.
ای کاش صدای تپش های پیاپی قلبم را باگوش دل میشنیدی تا بتوانی صدای سخن عشقم را درک کنی.
ای کاش هیچ گاه به من لبخند نمی زدی،تا این گونه عاشق لبخندهایت بشوم.
و ای کاش...ای کاش هیچ گاه عاشقت نمی شدم تا این گونه گل عشق را در وجودم پرپر نکنی.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:35 توسط تنها |
اگر بهترین دوستم نیستی لا اقل بهترین دشمنم باش اگر غمخوارم نیستی لا اقل بزرگترین غمم باش هر چه هستی بهترین باش چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند پس در بدترین خاطره هایم بهترین باش
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:35 توسط تنها |
آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه.......
با تو خوش بودم چه کودکانه......
نیازمندت شدم چه حقیرانه.....
واژه غریب خدا حافظ به میان آمد چه بیرحمانه.......
ومن سوختم چه عاشقانه.......
هنوزهم دوست دارم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:34 توسط تنها |
امشب كه دلشكستم
منتظرت نشستم
بيا كه غير تو من دل به كسي نبستم
امشب که باز غريبم
بي تو بي اميدم
تنها به عشق فردا
که برگردي عزيزم
نشسته کنج ديوار
بارون غم ميريزم
منتظرت ميمونم
بازم واست مي خونم
از اون شبي که تنها
نشسته کنج ديوار
بارون اشک مي ريختم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:33 توسط تنها |
بر لبانت کلام سکوت و در نگاهت غزل های خدا حافظی جاری است. کاش می دانستی که وجودت چگونه در اعماق قلبم ریشه دوانیده که جدایی از تو برایم به معنای مرگ و نابودی است، اما با این حال به تو می گویم برو ، چرا که دست تقدیر اینگونه کتاب سرنوشت تو را ورق زده است، به امید آن روزی که سکوت عشق من شکسته و آواز دل انگیز آن در فضای غم زده ی دلم بپیچد. ای عزیز از دست رفته هیچگاه فراموشت نخواهم کرد....
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:21 توسط تنها |
زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.... بوسیدن قول ماندن نیست.... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست....
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:21 توسط تنها |
بارالهی آنکه درتنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت خدایا به حق تنهایت در تنهاترین تنهایش تنهایش نذار
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:20 توسط تنها |
چشمانم را نخواهم بست دستانت را رها نخواهم کرد می خواهم بمانی می خواهم برای همیشه در کنارم بمانی برای همیشه چشمانم را نخواهم بست میترسم وقتی بیدار میشوم رفته باشی دستانت را رها نخواهم کرد میترسم دیگر گرمی دستهایت را لمس نکنم تو رویای سبز منی می خواهم بمانی برای همیشه ......
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:19 توسط تنها |
با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل آواز قناری تو بهار
با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل آواز قشنگ جویبار
با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل نیلوفر آبی در آب
مثل اشکهای لطیف شبنم روی گونه های زنبقهای خواب
با تو بودن از تو گفتن زیباست
مثل بارش بارون تو کویر
مثل رویش دوباره چمن روی تن یخ زده زمین پیر
تویی مهتاب سحر ، تویی بارون کویر
از تن خستهء من گرد غربت را بگیر
مثل خورشید بزن و آبم کن
مثل لالایی شب خوابم کن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:17 توسط تنها |
کاش یا رب آشنایی ها نبود
یا به دنبالش جدایی ها نبود
یا که او با من نمی شد آشنا
یا که مرا از او نمی کردی جدا
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:17 توسط تنها |
دستام بوی گل می داد و من رو به جرم چیدن گل محکوم کردن.... اما هیچ کس فکر نکرد شاید من یک گل کاشته باشم ......
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:15 توسط تنها |
بعد از آنکه شب آمد و شب رفت
ستاره ای در دستهایت گذاشتم و گفتم :
" یادم تو را برای همیشه فراموش ! "
به خود که آمدم دیدم هم تو رفته ای و
هم آن ستاره را از دست داده ام !؟
حالا هر چه بیشتر به دنبال آن ستاره بی آسمان می روم
کمتر به دستهای تو می رسم .
اما همین امروز به خانه که می رفتم
پشت شیشه مغازه ای
در دو نبش بعد از ظهر و غروب
تک کاغذی چسبیده بود :
" یک عدد ستاره پیدا شده !
صاحبش با دادن تنها یک نشانی
بیاید و آن را ببرد ."
دیگر چه فایده دارد ؟!
حالا که دستهای تو را از دست داده ام !
چه فرقی می کند
که یک آسمان هم بی ستاره
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:15 توسط تنها |
به اندازه تمام روزهای زندگیم خسته ام....
احساس میکنم یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه
احساس میکنم دارم تموم میشم.....تا حالا شده احساس کنی به آخر خط رسیدی؟
تا حالا شده احساس کنی خالی هستی....داری تموم میشی....و باز هم انتظار....
تا حالا شده تمام روزهای دلت ابری باشه.....و یه دفعه اونقدر بباره ...
خیلی وقته که یادم رفته میشه واقعا از ته دل خندید بی اونکه در حین خندیدن یاد همه ی غصه هات بیفتی...
خیلی وقته که یادم رفته که میشه تو چشمای آدم به جز غم چیز دیگه ای باشه...
خیلی وقته که یادم رفته که میشه تو چشمای آدم گاهی برق شادی باشه...
خیلی وقته یادم رفته که میشه آدما رواز ته قلب دوست داشت...
خیلی وقته یادم رفته که میشه آدما رو با شادی در آغوش گرفت...
خیلی وقته یادم رفته که میشه شبها راحت تا صبح خوابید...
خیلی وقته یادم رفته که میشه از زیباییها لذت برد...
مدتهاست که دلم برای زندگی کردن تنگ شده...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:14 توسط تنها |
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:13 توسط تنها |
خواب خواب را دوست دارم چون همیشه تو را در خواب میبینم من در خواب تو را می بینم واز مرز ناتوانی هایم میگزرم خودم را لایق تو می بینم دست تو رامی گیرم وتمام درد هایم را فراموش می کنم در خوابم عاشق تو می شوم بوسه ای از تو گل سرخ زیبا می گیرم و طعم خوب خوشبختی را می چشم نه نه نه نه نمی خاهم بیدار شوم نمی خواهم از رویاهایم بیرون بیایم نمی خواهم تو را از دست بدهم چرا باید بیدار شوم چرا باید هشیار شوم می خواهم تا ابد تو را داشته باشم تا ابد خواب باشم تا ابد خواب تو را ببینم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:12 توسط تنها |
دوستت دارم عاشقانه چشمهایم را می بندم
وتو را در خیالم تصور می کنم
نمی دانم که چقدر خیال تو برایم لذت بخش است
از هر چیز در این دنیا برایم شیرین تر هستی
پس چشمهایم را می بندم
وبا تمام وجود احساست می کنم
دوستت دارم
همیشه و همه جا ؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:12 توسط تنها |
در امتداد جاده های تاریکی می دوم بی آنکه فانوسی از امید در دست داشته باشم صدایی نمی آید جز هیاهوی باد و جز ناله ی دلخراش درختان انگار آنان هم چون من تنهایند هر خفاش فانوسی از تشدید تاریکی با خود دارد و من هستم و تنهایی و سیلاب سرازیر اشک ها و باز هم تاریکی و باز هم تنهایی و نه وحشت...
که سردرگمی
افسوس که خداوند گفته است:
تو برای ؛بودن؛آمده ای
و گرنه...
فانوس خود را نیز به تاریکی این جاده می بخشیدم
مگر فانوس من برای که روشنی می آورد؟!...
فانوس من تنها برای خودم روشن است
و من...
و من در خودم می سوزم
و من در خودم می سوزم
و من برای همه می سوزم
ولی...
ولی هیچکس حتی شمعی هم به دستم نمی دهد
دیگر حتی خطوط مغزم نیز موازی نیستند
به گمانم در این تاریکی آن ها نیز راه خود را گم کرده اند
و من فریاد می زنم:
"برای چه آمده ام؟!"
و برگی که عاجزانه به پای گردباد جاده می پیچد
فریاد می زند:
"برای چه آمده ای مهم نیست!...
افسوس که تو نیز چون "من" خواهی رفت."
فریاد میزنم:
" برای چه هستم؟!"
و فانوسی فریاد می زند:
"برای آن که من مهم باشم"
و ناله کنان فریاد می زنم:
"برای چه خواهم رفت؟!"
و دیوار کاه گلی ناله می کند؛
برای اینکه سالهاست من ایستاده ام
باید استراحت کنم...
بهانه ای برای روی زمین پاشیدن می خواهم"
افسوس...آه ... افسوس...
که من برای همه ام
و هیچکس برای من
و مال من نیست
باید بگریم؟!!...
نه!...
اما بی شک نباید بخندم
پس چه کنم؟!!!...
چه بگویم؟!
چه تدبیر کنم بر لحظه هایی که بر تردید سکوت در پای هراس شب و وحشت رفتند؟
به گمانم باید...
چون گذشته باشم
من بسوزم در خودم
تا نسوزد دیگری
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:11 توسط تنها |